عوامل ازدواج هاي بي سرانجام

12 شهریور 12:36
من همسايه ي دربه ديوارمكاني هستم كه در آن هر روز چندين قلب به هم پيوند زده مي شود و همچنان چندين قلب از هم جدا مي گردد و زندگي مشترك شان به پايان مي رسد. اين مكان، يكي از مكان هاي معتبري ديني است كه به صورت كلي، همه ي مردم براي حل و فصل مسايل مذهبي و باورها و اعتقادات شان به اين مكان پناه مي آورند.

ازدواج يا زندگي مشترك نيز يكي از موضوعاتي است كه روزانه چندين زوج را به اين مركز مي كشاند. البته اين زوج ها نيز بر دو دسته اند: اول، زوج هاي كه آمده اند تا جرقه ي آغاز زندگي مشترك را بزنند. دوم: زوج هاي كه آمده اند كه به زندگي مشترك شان پايان دهند. همين دسته ي دوم، يعني شكست و ناكامي ها باعث شد راجع به اين موضوع فكر كنم و نتيجه آن اين نوشته شد.چرا اين همه شكست و ناكامي در پيوندهاي زوج ها وجود دارد؟ علت اصلي اين ناكامي ها در كجاست؟ چرا بخش زيادي از پيوندهاي زناشويي به ناكامي و نافرجامي مي انجامد؟ پاسخ قطعي و دقيق به اين پرسش ها، كار بسيار دشواري است كه پژوهش دراز دامن و موشكافانه مي طلبد؛ بنابرآن مطالب ارائه شده در اين جا، مي تواند بخشي از عوامل و علت هاي اين پرسش ها را روشن نمايد؛ نه تمام زواياي آن را. به نظر مي رسد كه شكست و ناكامي هاي زندگي مشترك و زناشويي زوج ها به عوامل متعددي وابسته است؛ اما چند مسأله مي تواند، مهم تر و موثر تر در اين معادله باشد. اولين دليل شكست و ناكامي هاي زندگي مشترك در جامعه ي ما، بر مي گردد به آغاز زندگي مشترك. به زمان كه دو تا آدم باهم پيوند زناشويي مي بندند و مي خواهند باهم باشند. به عبارت ديگر به انتخاب و گزينش دو زوج. ازدواج يا شروع يك زندگي مشترك يا پيمان زناشويي در جامعه ي ما، بسيار ناگوار و بي سروسامان است. اين بي سروساماني ريشه در دو نوع گزينش يا انتخاب شريك زندگي دارد.1ـ ازدواج و انتخاب شريك زندگي كه شبيه يك اتفاق است. به اين معنا كه پسر و دختر هيچ نوع شناختي از همديگر ندارند. به آرزوها، نوع زندگي، باورها، اخلاق، رفتارها، خانواده و به درونيات همديگر اصلا آشنا نيست. با يك ديدن در كوچه، بازار، دانشگاه، مكتب، سرك و جاي ديگر عاشق مي شود و دل مي بندد و بالاخره زندگي مشترك شان شكل مي گيرد. اين نوع انتخاب و ازدواج هيچ فرقي با يك اتفاق ندارد. در اين صورت ممكن است مرد و زن با دو سرنوشت روبرو شوند: اول، سرنوشت خوب و ايده آل. به اساس اتفاق ممكن است كه دختر و پسر نوع رفتارها، نيازها، آرزوها و زمينه هاي تربيتي شان با هم نزديك باشند، در اين صورت زندگي شان خيلي باهم گره مي خورند و باهم خوش و سعادتمند زندگي مي كنند. اين اتفاق خوب و مبارك است.دوم، سرنوشت سخت و ناگوار و در عين حال ويرانگر: اگر رفتارها، باورها، اخلاق، زمينه هاي تربيتي و در مجموعه شخصيت مرد و زن باهمديگر خيلي متفاوت باشند، و انتخاب و ازدواج شان هم بدون شناخت از همديگر صورت بگيرد. در آن صورت كشمكش و منازعه و سردي در رابطه ها از همين روزهاي اول زندگي مشترك رونما مي شود. چون نوع نگاه شان به زندگي، خواست ها و اميدهاي شان كاملا متفاوت و گاهي در تقابل به همديگر قرار مي گيرد. به طور نمونه، دختر اگر دموكرات، ازاد انديش و اجتماعي باشد، ولي پسر به شدت سنتي، دگم انديش و جزم انديش معلوم است كه نارضايتي و تقابل بين اين دختر و پسر از همان روزهاي اول شروع مي شود. يا دختر خود واقعي اش را قرباني كند و به ميل پسر زندگي كند و يا هم كار شان به طلاق و جدايي مي انجامد. راهي ديگري ممكن نيست. شوربختانه كه از اين نوع پيوندها بسيار زياد است. 2ـ نوع ديگر از پيوندها كه در ظاهر آگاهانه و به اساس شناخت صورت مي گيرد، هم دچار نقص و عيب بسيار بزرگ است. در جامعه ي ما، افراد باسواد، دانشجويان و افراد دموكرات بيشتر مدعي اين نوع ازدواج اند. مي گويند زندگي مشترك و پيوند زناشويي شان آگاهانه انتخاب شده است؛ اما بد بختانه از بين همين زوج ها هم، تعداد چشم گيري زندگي مشترك شان به ناكامي و طلاق مي كشاند. همين آدم هاي كه همديگر را ديدند و باهم ديگر حرف زدند و آگاهانه با هم ازدواج نمودند بازهم دچار مشكل و چالش در زندگي مشترك و زناشويي مي شوند. كشمكش و نارضايتي در زندگي شان پديد مي آيند.علت به بن بست رسيدن و جدايي اين ازدواج هاي در ظاهر آگاهانه، اين است كه شناخت مرد و زن از همديگر واقعي نيست. دختر و پسر، درملاقات هاي آشنايي، به جاي اينكه شخصيت اصلي شان را به همديگر نشان بدهند، بيشتر براي همديگر فلم بازي مي كنند و همديگر را فريب مي دهندس. اين نوع رفتار بسيار زياد است. تعداد زيادي از دختران و پسران در ملاقات ها و ديدارهاي شان كه به غرض آشنايي براي ازدواج و زندگي مشترك صورت مي گيرد؛ شخصيت اصلي شان را پنهان مي كنند و در عوض يك شخصيت يا تصوير بسيار كاذب از خودشان به همديگر ارايه مي دهند. به طور مثال وقتي كه پسر مي فهمد كه دختر از سياست خوشش مي آيد، پسر حركات و اداهاي سياسي در مي آورد. در گفتگو هاي شان از نظم جهاني، كشورهاي منطقه، اوضاع و احوال كشور، انديشه هاي جان لاك، ماكيولي و ده ها مورد ديگر سخن مي راند تا با اين فلم بازي كردنش، دل دختر را به دست بياورد. در صورتيكه روح واقعي اين پسر اصلا تمايلي به سياست و مباحث اين چنيني ندارد، يا كاملا بيزار از سياست است، فقط و فقط بخاطر راضي كردن دختر اين گونه خودش را نمايش مي دهد. برعكس دختران هم همين نقش را بازي مي كنند. شخصيت واقعي خودشان را در ملاقات ها به نمايش نمي گذارند. به طور نمونه دختري كه در خانه با هيچ كس كنار نمي آيد و دعوا مي كند، در محضر پسر استاد اخلاق مي شود. چنان متين، فروتن، مهربان و صاحب جمال و كمال كه پسر را ديوانه مي كند. خلاصه كلام اينكه تقريبا همه ي دختر و پسرهاي كه زندگي زناشويي شان را آگاهانه و به اساس شناخت بر مي گزينند، در ملاقات هاي شان به همديگر دروغ گفته، فلم بازي مي كنند. آسيب اين فريب كاري يا پنهان كردن چهره ي واقعي اين است كه پس از شكل گيري زندگي مشترك و پيوند زناشوي پسر و دختر متوجه مي شوند كه شريك زندگي شان آنكس كه در ملاقات ها ديده بود و آشنا شده بود نيست، بلكه يك آدم كاملا متفاوت و با رفتارهاي كاملا متفاوت است. اين دو فرد در دوران ملاقات ، همديگر را بهترين شريك زندگي مي ديدند، اما اكنون كه چهره واقعي شان هويدا مي شود، همديگر را گرگ هاي مي بينند كه خوشي هاي زندگي يگديگر را مي خورند و مي بلعند. آنچه كه در دوران ملاقات ها به همديگر نشان دادند، شخصيت شان نه، بلكه يك تصويري دروغين از خودشان بوده اند، كه دامي براي به دست اوردن همديگر شدند. پس براي ارزش گذاري به خودما و زندگي ما ـ زندگي كه فقط يك بار زندگي مي كنيم ـ در برخوردها و نشان دادن شخصيت مان به ديگران، صادق باشيم و محتاطانه گام برداريم. به صورت اتفاقي و ناآگاهانه روزهاي طلايي زندگي ما را به تلخي و اندوه نكشانيم. فقط و فقط براي خودما ارزش قايل شويم، براي زندگي كه هرگز دوباره آمدني نيست. ناآگاهانه، بدون شناخت و همچنان با تصوير دروغين پيمان زناشويي بستن و ازدواج كردن، به معناي متلاشي كردن زندگي خود ما است. مگر ما چند بار زندگي مي كنيم كه اين گونه زندگي خود را قرباني كنيم؟

ارسال نظرات

نظرات شما

نظر شما